باران بهانه ای بود تا زیر چتر من ، با من تا انتهای کوچه بیایی ... کاش یا کوچه انتها نداشت و یا باران بند نمی آمد .... ( فقط برای
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

نبودنت

اشک هایم که سرازیر میشوند

 

دیری نمیپاید که قندیل میبندند ...

 

عجب سرد است هوای نبودنت عشق من !!!



نوشته شده توسط :ملینا آریان
چهارشنبه 8 شهریور 1391-16:06
نظرات() 

صبر

خدایا...

ایوب را زمین بیاور...

میخواهم از صبر برایش بگویم...



نوشته شده توسط :ملینا آریان
چهارشنبه 8 شهریور 1391-16:48
نظرات() 

ای مردم

آهای آدم ها ...

جواب دوستت دارم ، مرسی نیست !!!



نوشته شده توسط :ملینا آریان
چهارشنبه 8 شهریور 1391-16:46
نظرات() 

انشاء

موضوع انشا :

تابستان خود را چگونه گذراندید ؟؟؟

.

.

.

به نام خدا .... بی او ...!



نوشته شده توسط :ملینا آریان
چهارشنبه 8 شهریور 1391-16:23
نظرات() 

کفش های عجیب ...

با سلام ...

برای ایجاد تنوع در فضای وبلاگ ، تصمیم گرفتم

تو این پست یه تعداد عکس از کفش های عجیب و غریب بذارم...

تصاویر قشنگی هستن ...

تماشای ادامه ی مطلب خالی از لطف نیست ...
















ادامه مطلب

نوشته شده توسط :ملینا آریان
چهارشنبه 8 شهریور 1391-16:15
نظرات() 

شعری از علیرضا نامی

پنجره رو باز می کنم تورو تماشا می کنم

دستی تکون میدم برات سرخ میشه روی گونه هات

وقتی دلم تنگه برات، برای ناز خنده هات

دوباره دیوونه میشم وقتی نمی شنوم صدات

یه کاری کن عزیز من اینجا دارم دق می کنم

تنهایی سخته میدونی تو نیستی هق هق می کنم

این گریه های شبونم فقط به خاطر تو

اگر می بینی داغونم فقط به خاطر تو

چند روزه که ندیدمت دلم برات پر می زنه

این دل بیچاره من ببین چه آسون می شکنه

 

                                                                                   (علیرضا نامی )



نوشته شده توسط :ملینا آریان
چهارشنبه 8 شهریور 1391-16:14
نظرات() 

؟؟؟

کسی نمیداند

شاید

شیطان عاشق حوا بود

که بر آدم سجده نکرد ...!





نوشته شده توسط :ملینا آریان
چهارشنبه 8 شهریور 1391-16:08
نظرات() 

فروهر



نوشته شده توسط :ملینا آریان
سه شنبه 7 شهریور 1391-19:36
نظرات() 

دل نوشته های من ...





الان که تصمیم به نوشتن خاطراتم گرفتم ، ساعت یک ربع به یازده یکشنبه شبه .

نمی دونم چرا اما دلم میخواد حتی اگه واسه گذران وقت هم شده ؛ سرگذشت من و بخونید .

خوشحال میشم در پایان برداشت خودتون رو بدون تعارف بنویسید . حتی اگه از من خرده هم بگیرید بازم خوشحال

میشم.

شاید نقطه نظرات شما دوستای گلم من رو به سمت یه زندگی بهتر و قشنگ تر سوق بده.

نمی دونم چیزی راجب به عشق بچگی شنیدید یا نه ؟

 

 

روز های سخت بهایی است که برای رسیدن به موفقیت باید

پرداخت ...!

 

من این بها رو پرداختم ولی نمیدونم وضعیت الانم موفقیته یا نه .

 

 

 




ادامه مطلب

نوشته شده توسط :ملینا آریان
دوشنبه 6 شهریور 1391-10:09
نظرات() 

آری من آریائیم ...




خدایم مزدای سپنتا

سرزمین اهورائی وعشق من : ایران

پیامبرانم : زرتشت . جمشید . مانی . مزدك و كوروش بزرگ

امامان من : خشایارشاه - داریوش بزرگ - انوشیروان عادل و یزگرد

امام زمانم : سوشیانس

قهرمانانم : آرش – رستم

 - اسفندیار- سهراب – آبرادات - آریوبرزن و.....

روحانیون من : فردوسی

 خیام

كتاب مقدسم : اوستا

سوره مهمش : شاهنامه

اصول و فروع كیش من : لوح حقوق بشر كوروش بزرگ

عاشورایم : قادسیه

شهدای من : رستم فرخزاد و بابك خرمدین

پرچم من : درفش كاویانی

بهشتم : آزادی

عیدم : مهرگان و نوروز

كیش من : مهربانی

ایمانم : دانش و خرد

آرزوی من برای جهانیان : حاكمیت پندار – گفتار و كردار نیك در جهان .

آری این است آیین کهن سرزمین من




نوشته شده توسط :ملینا آریان
دوشنبه 6 شهریور 1391-10:07
نظرات() 

آخرشه ...

باور کن ،
خیلی حرف است وفادار دستـهایی بـاشی ،
که یکبار هم لمســشان نکرده ای ....!!





نوشته شده توسط :ملینا آریان
دوشنبه 6 شهریور 1391-10:06
نظرات() 

بدون شرح

وقتی دیر رسیدم ، دیدم با یکی دیگه است ...

همون موقع بود که فهمیدم

.

.

.

گاهی نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است !!!



نوشته شده توسط :ملینا آریان
دوشنبه 6 شهریور 1391-10:03
نظرات() 

فریاد شیطان ...

روزگاری است

شیطان فریاد میزند...

آدم پیدا کنید ....

.

.

.

سجده میکنم !!!

 



نوشته شده توسط :ملینا آریان
یکشنبه 5 شهریور 1391-22:32
نظرات() 

برای تو !!!

واسه اونکه غم هامو دید و فهمید

 

اما ساکت موند

 

همونی که توی اتیش بی رحمیش ...

 

من و سوزوند

 

واسه اونکه ، سوال عاشقیم و

 

بی جواب رد کرد ...

 

تو راه نا تموم عشق ، قدم هام و مردد کرد...

 

که چی عاشق ترین باشم ...

 

 

فقط به خاطر تو نوشتم ...

بخاطر تو ، که یه روز همه ی دنیا و رویا و معنی لحظه هام بودی ...

واسه تو ...

بفهم لعنتی ... بفهم که تا حد جنون میپرستمت ...

واسه تو ی لعنتی نوشتم ...



نوشته شده توسط :ملینا آریان
یکشنبه 5 شهریور 1391-22:31
نظرات() 

کاش میفهمیدی


کاش میفهمیدی

 

قهرمیکردم تا دستم را محکم تر بگیری و بلند بگویی :

 

بمان عشق من !!!

 

نه اینکه شانه بالا بیندازی و بگویی :

 

هر طور راحتی ...





نوشته شده توسط :ملینا آریان
یکشنبه 5 شهریور 1391-22:30
نظرات() 

و اما عشق ...

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری چهارم www.pichak.net كلیك كنید



نوشته شده توسط :ملینا آریان
یکشنبه 5 شهریور 1391-22:22
نظرات() 

بنی آدم ابزار یکدیگرند .

کجایی سعدی؟

 

گذشــــــــت آن زمانها... حالا دیگر،

 

بنی آدم ابــــزار یکدیگرند....!



نوشته شده توسط :ملینا آریان
یکشنبه 5 شهریور 1391-22:11
نظرات() 

جدایی

http://www.pic.iran-forum.ir/images/grqqv603e4b53nxzdy7.jpg

نوشته شده توسط :ملینا آریان
شنبه 4 شهریور 1391-19:46
نظرات() 

طعم زندگی



میدانی چیست ؟؟؟

 

طناب دار عشق من و تو !!!

 

یادت می آید روزی راکه عشق پاکمان بی گناه اعدام شد؟

 

روزی که تو بی رحمانه نظاره گر مرگ عشقمان بودی...

 

آن روز مرگ عشقمان را دیدی ، اما مرا که ذره ذره

 

در حسرت نبودنت خفقان گرفتم ، ندیدی ...

 

قلب سنگی ات را میخرم ...

 

بگو چند ؟؟؟

 

میخواهم عمری طعم زندگی تو را بچشم حالا که دیگر


نیستی...



نوشته شده توسط :ملینا آریان
شنبه 4 شهریور 1391-19:37
نظرات() 

احساس تنهایی

درون من پرسه می زند


چیزی شبیه حس تنهایی


آنگاه که آغوش می گیرم


تمام دلتنگی هایم را

بجای تو...


نوشته شده توسط :ملینا آریان
شنبه 4 شهریور 1391-19:36
نظرات() 

اخر دنیای من !!!




یه اتاقی باشه گرمه گرم..

روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..

تو منو بغلم کنی که نترسم..

که سردم نشه..

که نلرزم..

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..

پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..

دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

میگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟ می خوام رگ بزنم..

رگ خودمو..مچ دست چپمو..

یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..

تو چشماتو بستی ..

نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم..

نمی بینی که سریع می برم..

نمی بینی خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..

نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..

من شلوارک پامه..

دستمو می ذارم رو زانوم..

خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..

قشنگه مسیر حرکتش..

حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..

تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..

محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..

می بینی نا منظم نفس می کشم..

تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..

می بینی دیگه نفس نمی کشم..

چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن.. از خون دیدن..

وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گریه نکن دیگه..

من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاااا بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟




نوشته شده توسط :ملینا آریان
شنبه 4 شهریور 1391-18:06
نظرات() 

عشق فاحشه

سلامتی اونی که ، رگ دستش و زد ...

واسه آخرین بار به عشقش زنگ زد بگه دوسش داره

ولی یه خانمی ، پشت خط گفت :

مشترک مورد نظر در حال مکالمه است ...





نوشته شده توسط :ملینا آریان
شنبه 4 شهریور 1391-17:57
نظرات() 

گاهی ...

یک وقت هایی

یک حرف هایی

یک آدم هایی را

عجیب از چشمم می اندازد ...


نوشته شده توسط :ملینا آریان
شنبه 4 شهریور 1391-17:52
نظرات() 

سراب

سراب رد پای تو

کجای جاده پیدا شد ؟؟

کجا دستات و گم کردم

که پایان من اینجا شد ؟؟؟


نوشته شده توسط :ملینا آریان
شنبه 4 شهریور 1391-00:21
نظرات() 

تسلیت قلب صبورم ...



نوشته شده توسط :ملینا آریان
جمعه 3 شهریور 1391-23:59
نظرات() 

در خود شکستم









     در خود شکستم..... 

و تو صدای قهقهه هایت دنیا را لرزاند

       قانون طبیعت است 

موج وقتی سرش به سنگ میخورد

       در خود میشکند

      و ساحل کف میزند...




نوشته شده توسط :ملینا آریان
جمعه 3 شهریور 1391-23:56
نظرات() 

کینه

همیشه میگفتم :

اگه یه روز اون و با یه غریبه ببینم ، تموم شهر رو به اتیش میکشم ...

اما حالا ...

حتی حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم کجاست !!!





نوشته شده توسط :ملینا آریان
جمعه 3 شهریور 1391-23:27
نظرات() 

عشق ممنوع



شبیه سمر شده ام این روز ها ...

دلم عجیب تقاضای مهندی را میکند ؛

که خودم هم میدانم بودنش برای من نیست ...

لعنت به این عشق که از ابتدا ممنوع شد !!!


نوشته شده توسط :ملینا آریان
جمعه 3 شهریور 1391-23:23
نظرات() 







شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic